.
.
شبی از دست نورافشان مهتاب
بسیمای جهان میریخت سیماب
نسیمی گل فشان هر سو گزر داشت
مهی بامن در آن مهتاب شب بود
مرا لبهای جانبخشی بلب بود
زدست غم نجاتم داد آن شب
همه رنج جهان رفت از تن من
چو دستش هلقه شد بر گردن من
گل من دلبرانه ناز میکرد
لبش راغنچه آسا باز میکرد
بت افسون من نازهاکرد
میان ناز ها کام رواکرد
درآغوش به مستی رفت در خواب
چو طاووسی که آرامد بمهتاب
چه خوش باشد که بعد از انتظاری
به امیدی رسد امید واری